4. اوضاع و احوال زمانه حافظ
بسم الله الرحمن الرحیم...
4. اوضاع و احوال زمانه حافظ
اگر خواجه شمس الدّین محمّد حافظ شیرازی ملقب به لسان الغیب در حوالی سال 726 ه.ق به دنیا آمده باشد، بررسی اوضاع و احوال زمانه او می تواند راهگشای پژوهشگرانی باشد که می خواهند در آیینه شعر حافظ، حوادث ناگوار زمانه او را نیز به تماشا بنشینند تا مراحل شکل گیری اندیشه های اجتماعی و سیاسی این شاعر آسمانی را دنبال کنند.
از این رو نگاهی گذرا به تاریخ پر از فراز و نشیب مغولان در سده هشتم هجری برای دستیابی به این اهداف لازم و بایسته است.
به شهادت تاریخ، حکومت ایران در سده هشتم هنوز در دست ایلخانان مغول بوده و حکّام دست نشانده آنان بر جای جای این سرزمین پهناور حکم می راندند، و امرای محلّی نیز با پرداخت وجوهاتی به آنان ناحیه تحت سیطره خود را از یورش بی امان مغولان در امان نگاه داشتند.
در سده هشتم هجری، ده تن از ایلخانان مغول در ایران حکومت داشتند ولی سه تن از آنان بیشار از دیگران معروفیّت دارند:
1- غازان پسر ارغوان شاه، که از سال 694 تا 703 حکومت می رانده است.
2- اولجایتو معروف به خدابنده، که از 703 تا 716 سلطنت می کرده و با مرگ او زمانه اقتدار مغولان سپری می شود.
3- سلطان ابوسعید بهادرخان، آخرین ایلخان مهمّ ایران، که از سال 716 تا 736 به مدّت 20 سال بر جای جای این کشور زرخیز و پهناور حکومت رانده است.
بررسی اوضاع و احوال زمانه همین ایلخان مغول است که می تواند زشتی ها، پلشتی ها، آزمندی ها، ستم ورزی ها و بالاخره عشرت طلبی های رایج در زمانه حافظ را به تصویر کشد، و علّت ناخشنودی این شاعر آزاده و مسلمان را از روزگاری که بر او گذشته است، روشن کند.
برای بررسی دقیق ابعاد مختلف ناگواری که در زمانه این سلطان خوکامه مغول بر مردم بیگانه ایران گذشته است، ناگزیریم که در چند بخش به کند و کاو این رخدادهای غیر انسانی بپردازیم. چرا که حافظ در پایان عمر این سلطان خودکامه مغولی، حدودا ده ساله بود و علاوه بر مشاهدات خود، از مسایلی که دیگران برای او روایت می کردند، شدیدا مناثر می گردید و روح حسّاس این شاعر آسمانی را به سختی می آزرد، و بعدها خاطرات تلخ این دوره و دوره های بعد در اندیشه او تاثیر گذاشت و در غزلّیان ماندگار او انعکاس یافت.
حوادث ناگوار دوران سلطنت ابوسعید بهادرخان (716-736) آخرین پادشاه مقتدر و خودکامه مغول در ایران را می توان در شش بخش مورد بررسی قرار داد:
4/1. عشرت طلبی ها و زن بارگی های شهر یاران
یکی از شاخصه های مهّم دوران سلطنت ابوسعید بهادرخان (716-736) در ایران، اشاعه فساد و تجاوز به نوامیس مردم است.
نوشته اند امیر چوپان- که سمت امیرالامرایی این پادشاه خودکامه مغولی را داشت- دختر ابوسعید بهادرخان را به نام ساتی بیک به عقد ازدواج خود در آورد، ولی از زنان زیباروی دیگر نیز بهره ها داشت! و بغداد خاتون، ثمره یکی از این کامجویی های او بود.
بغداد خاتون علی رغم این که به همسری شیخ حسن جلایری درآمده بود، به خاطر زیبایی و طنّازی خود مورد علاقه شدید ابوسعید بهادرخان قرار داشت، و تصمیم به ازدواج با او گرفت! بی آنکه از امیر چوپان- شوهر خواهر خود- و شیخ حسن جلایری- شوهر بغداد خاتون- شرم کند! و دستور داد تا بغداد خاتون را به حرمسرای او ببرند!! و تلاش امیرچوپان- پدر بغداد خاتون- و شیخ حسن جلایری- شوهر بغداد خاتون- به جایی نرسید! و ناچار به طلاق او شد. این خان جوان مغول به خود اجازه می داد که به موجب یاسای چنگیزی، هر زنی را که مورد علاقه او بود، بدون چون و چرا تصاحب کند!! و با این همه به ورع و پرهیزکاری نیز تظاهر نماید!!
ولی کار به اینجا نیز پایان نیافت و ابوسعید بهادرخان پس از به چنگ آوردن بغداد خاتون، دل در گرو زن زیبای دیگری به نام دلشاد خاتون بست! و همین امر سبب شد که حسادت بغداد خاتون را برانگیزد و بعدها به خوانخواهی از پدر و برادر خود- که به فرمان ابوسعید بهادرخان به قتل رسیده بودند- او را مسموم ساخت و بغداد خاتون خود نیز به جرم قتل خان مغول به کیفر رسید.
هنگامی که یک سلطان جوان و خودکامه مغول به خود این اجازه را می دهد که آشکارا به نوامیس مردم مسلمان دل ببازد و آنان را به حرمسرای خود بکشاند! دیگر تکلیف امیران و سربازان خونخوار او روشن است و ناگفته پیداست که در مناطق تحت سیطره و حکومت خود دست به چه جنایاتی باید زده باشند که اغلب آنها از چشم مورّخان به دور مانده و ناگفته مانده است.
قصّه دیگری از شیخ حسن کوچک- نوه امیر چوپان امیر الامراء و شوهر خواهر ابوسعید بهادرخان- در تاریخ آمده است که وجدان هر انسان مسلمان و آزاده ای را می آزارد:
نوشته اند: والی مصر، پدر شیخ حسن کوچک را – که تیمورتاش- نام داشت، کشته بود، و شیخ حسن کوچک که سال ها به فکر سلطنت افتاده بود برای استمرار سلطنت خاندان خود نیاز به ترفندی داشت که بایستی به مرحله اجرا می گذاشت!
نوشته اند که: شیخ حسن کوچک با دستیاری مادر خود، یکی از غلامان گمنام خاندان خویش را به نام قراجری که شباهت بسیاری به تیمورتاش- پدر خود- داشت برای اجرای مقاصد خویش برگزید و دستور داد تا او را همانند پدر بیارایند!! و در میان افراد خانواده و سربازان تحت امر خود شهرت داد که تیمورتاش به قتل نرسیده! بلکه برای عبادت، دور از چشم مردم چندین بار پیاده به زیارت خانه خدا رفته است و تا چند روز دیگر پس از سال ها دوری به اقامتگاه خود وارد می شود!
و در روز موعود غلام خود قراجری را با سر و وضعی آراسته همانند پدر، وارد اقامتگاه خود کرد و خود پیاده در رکاب او می دوید! و اظهار شادمانی می کرد! و برای این که کوچک ترین ظنّی در زنده بودن پدرش – تیمورتاش- برای آشنایان پیش نیاید از مادر خود خواست تا با قراجری همخوابه شود! و مادر او هم به خاطر فرزند به این فداکاری تن در داد!
نمونه دیگری که می توان از انحطاط اخلاقی این دوره برشمرد، جریان دلدادگی عزّت ملک خاتون است! نوشته اند: عزّت ملک خاتون، همسر امیر شیخ حسن با امیر یعقوب- سردار سپاه شوهر- نرد عشق می باخت و روابطی عاشقانه داشت!
امیر یعقوب سردار سپاه امیر شیخ حسن به خاطر شکستی که در سپاه او افتاد، مورد خشم امیر شیخ حسن قرار گرفت و زندانی شد. عزّت ملک خاتون که زندانی شدن امیر یعقوب را به خاطر آگاهی شوهر خود- امیر شیخ حسن- از روابط نامشروع او با امیر می دانست، به ندیمه های مخصوص خود فرمان داد که به هنگام ورود شوهرش- امیر شیخ حسن- به خانه، در او در آویزند! ندیمه ها نیز در گوشه ای از خانه کمین کردند و به محض ورود امیر شیخ حسن، اطراف او را گرفتند و بیضه های آن بخت برگشته را آن قدر فشار دادند تا حان داد! و این خود نشانه وفاداری یک زن درباری زمانه مغولان به مرد مورد علاقه خود است! که حاضر می شود شوهر شرعی خود را بکشد تا به مرد مورد علاقه او گزندی نرسد! البتّه با بر ملا شدن این توطئه، عزّت ملک خاتون نیز به خونخواهی امیر شیخ حسن قطعه قطعه می شود و هر پاره بدن او نصیب یکی از یاران شیخ حسن می گردد!
و این قطعه در شعر شعری درد آشنای آن زمان انعکاس درخوری یافته است. عبید زاکانی که طنزهای گزنده او، امان از کارگزاران حکومتی می گرفت، این واقعه را به طنز بیان می کند:
(قطعه)
زهجرت نبوی رفته هفتصد و چل و چار
در آخر رجب، افتاد اتّفاق حسن!
زنی، چگونه زنی؟! خیر خیّرات حسن!
به زور بازوی خود، خصیتین شیخ حسن
گرفت محکم و، می دلشت تا بمرد و برفت
زهی خجسته زنی! خایه دار و مرد افکن!
این تجاوزات و دستیازی به نوامیس مردم در زمانه مغولان و توسّط ایادی خونخوار آنان به جایی می رسد که مورّخان می نویسند:
[... رقت بارتر آن که عرض و ناموس ده نشینان ستمکش هم، دستخوش هوسهای حیوانی عمّال حکومت است! و نویسندگان زمان معتقدند که: تکوّن و تولّد اکثر اولاد زنا که به دزدی و حرامی گری (= راهزینی) و ایغاقی (= جاسوسی) و مفسدی و عوانی مشغول می گردند، از این رهگذر است.]
و خواجه رشید الدّین در جامع التّواریخ خود به نکته تکان دهنده دیگری اشاره می کند:
[... کدخدایی پیر به دیوان شکایت برد که چند سال دیگر در این شهر، یک بچّه حلال زاده به دست نیاید و تمامت، ترک زاده و یکدش (= دو رگه) باشند!]
یکی از علل قیام سربداران در باشتین، رویارویی با همین ایادی کفر و فساد بوده است:
[ پنج تن ایلچی مغول در خانه حسین، حمزه و حسن حمزه از مردم قریه باشتین منزل کردند و از ایشان شراب و شاهد طلبیدند و لجاج کردند و بی حرمتی نمودند! یکی از دو برادر قدری شراب آورد، چون ایلچیان مست شدند، شاهد طلبیدند! و کار فضیحت را به جایی رساندند که عورات ایشان را خواستند! دو برادر گفتند: دیگر تحمّل این ننگ را نخواهم کرد. بگذار سر ما به دار برود، شمشیر از نیام برکشیدند و هر پنج تن مغول را کشتند و با گروهی اتّفاق کرده، گفتند: اگر توفیق یابیم دفع ظلم ظالمان نماییم والا سر خود بردار ببینیم که دیگر تحمّل تعدّی و ظلم نداریم.]
4/2. تجاوز به حقوق مردم
در زمان ایلخانان مغول، تجاوز به حقوق مردم و تعدّی به اموال آنان تا آنجا به پیش می رود که غازان خان هم اظهار خطر می کند و به سپاهیان تحت امر خود می گوید:
[من جالب رعیّت را بعد از این نگاه نخواهیم داشت! اگر مصلحت است تا به اتّفاق همه را غارت کنیم، چه در غارت اموال مردم، هیچ آفریده قادرتر از من نیست! امّا در این صورت بعد از این، علوفه و آش و مرسوم و جامگی از من توقّع نداشته باشید! مگر نمی دانید که کلیّه مخارج دستگاه سلطنت و مملکت، امراء و وزراء و لشکریان از دسترنج رعایا فراهم می شود؟ و چون ما ایشان را غارت کنیم این همه از چه ممّری تامین خواهد شد؟ شما ایشان و زنان و فرزندان ایشان را می زنید و می رنجانید و نمی اندیشید که اگر با شما و زنان و فرزندان شما نیز همین رفتار بشود بر شما چه خواهد گذشت؟ اگر زنان پیش شما عزیز و فرزندان، جگر کوشگانند پیش ایشان هم چنین است و ایشان نیز چون ما آدمیان اند! و حق تعالی ایشان را به ما سپرده است! و نیک و بد ایشان از ما خواهد پرسید! چگونه جالب خواهیم گفت؟! چون ایشان مرفّه الحال و از مزاحمت و تعرّض ایمن باشند ما نیز به اتّفاق مرفّه الحال باشیم و خوراک و پوشاک و مایتاج زندگی به آسانی توانیم یافت و اگر به خلاف این شیوه با دعایا زندگی کنیم تاثیر آن نیز به ما عاید کردد. در تعقیب و تنبیه و سیاست کردن رعایای یاغی حرفی نیست، امّا رعایایی که ایل و مطیع اند چرا پیوسته از ما در غذاب و زحمت باشند تا در حقّ ما نفرین کنند؟ و البتّه مستجاب گردد!]
در جامع التّواریخ رشیدی و سایر منابع، بارها از آبادی ها و دیه هایی سخن می رود که خالی از سکنه است و همه گریخته اند! در جای کدخدایان و دعایا تنها هفده تحصیلدار مالیات، برات به دست در آن ده نشسته اند تا وجوه برات را از محلّ آن وصول کنند!
در منتخب اللّطائف از عبید زاکانی مطلبی می خوانیم که اوضاع نابه سامان آن زمان و میزان غارت و چپاول دست نشاندگان خان مغول را نشان می دهد و طنز گزنده آن هر انسان منصف و آزاده ای را تامّل وا می دارد:
[دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاء الدّین صاحب دیوان رفت. با خواجه سراگرفت که: با خواجه بگری که خدا بیرون نشسته است! با تو کاری دارد! با خواجه بگفت، به احضار او اشارت کرد. چون درآمد پرسید که: تو خدایی؟! گفت: آری! گفت: چگونه؟! گفت: حال آن که من پیش ( از این) ده خدا باغ خدا و خانه خدا بودم، نوّاب تو، ده، باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند!]
در سده هشتم و در زمان حکمرانی مغولان بر ایران شیرازه مالکیّت اراضی و املاک از هم گسیخت و هیچ ارباب و زارعی که مختصر آب و ملکی داشت از تعرّض نمایندگان خان در امان نماند. این تجاوزات به حدّی گسترده و دامنه دار می گردد که مالکان به اجبار، مصلحت خود را در آن می بینند که ما یملک خود را تقدیم خان مغول کنند تا از تعرّض بی امان کارگزاران حکومتی او در امان باشند! به شهادت تاریخ قسمتی از این املاک که به خان مغول یا خاتون های حرمسرای او تقدیم شده بود، به صاحبان آن ها مسترد می شد تا دعاگوی ذات مقدِس خان و حرمسرای او باشند! و مباشرت بقیّه املاک واگذار شده را نیز با حفظ مالکیّت خان مغول به خود آنان واگذار می کردند! این گونه املاک را که خاصّه سلطان بود " اینجو" می نامیدند، و کسانی که توفیق این خدمت را به خان مغول پیدا می کردند، از امتیازات معدود و معیِّنی برخوردار می شدند تا دیگران نیز به این عمل خدا پسندانه تشویق شوند!
[در منطقه فارس، دو خاندان به نام " اینجو" شهرت داشته اند. یکی: آل اینجو که بر فارس حکومت رانده اند، دیگر: سادات اینجو که از طرف پدر به زید اسود طباطبایی و از جانب مادر به دختر امیر عضدالدّوله دیلمی می رسند و چون ایلخانان مغول املاک آنان را ضبط و تصرّف کردند به سادات اینجو با " انجو" شهرت یافتند.]
این گوشه ای از وضعیّت نا به سامان مردم از نظر مالکیّت و حقوق فردی و اجتماعی آنان در زمانه استیلای مغولان بر این کشور بود و صدها مطلب دیگر را نیز می توان از کتب متقن تاریخی در اثبات این مدّعا ارایه کرد.
4/3. نقش علمای درباری و قاضیان بی تقوی در زمانه مغولان
حافظ در غزلیّات خود بارها از علمای زیاکاری نام می برد که در زمانه او دست در دست ایادی حکومتی دارند و مجالست با کارگزاران حکومتی را برای خود مایه شرف و آبرو می پندارند! و همین عالمان غیر عامل اند که مال اوقاف را در امور بیهوده خرج کی کنند و حلال را از حرام نمی شناسند!
اگر امروز، کتب متقن و منابع مستند تاریخی در اختیار ما نبود، مسلما در مورد باورهای دینی این شاعر آسمانی تردید می کردیم و گوشه و کنایه های او را به عالمان دینی زمان خود ناشی از کژتابی ها و کج فهمی های او از دین می دانستیم ولی خوشبختانه آن قدر مطلب در اثبات گفته های حافظ در مورد علمای درباری زمان او وجود دارد که دامن اعتقادی او از لوث تردید در پیشگاه تاریخ پاک نگاه می دارد.
[تجاوز به همه جا حاکم است حتّی املاک موقوفه! موقوفات نیز از تجاوز و غارت مستثنی نیستند و هر کس را که از دیوان به حکومت و متصرّفی و مقاطعی وقفی تعیین می کنند، آن وقف را ملک خود می داند! و تصرّفات مالکانه می کند.]
[در روزگار گذشته، خلفای اسلام، علمای دین را طلب کردند و ایشان می گریختندی، و اکنون از بهر صد دینار حرام شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند و ده بار به سلام روند! و هر ده بار باشد که ( امراء) مست و جنب خفته باشند، پس اگر یک بار بار بند از شادی، بیم بود که هلاک شوند! و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی نهند آن را بازگویند و شرم ندارند!]
و این بازار آشفته، در شرب الیهودی غوطه می زند که به دستور غازان خان و به ابتکار وزیر او خواجه رشید الدّین برای حرمت بخشیدن به حقّ مالکیّت اشخاص حقیقی و حقوقی، " طاس عدل" اختراع می شود و مقرّر می گردد که [در محکمه شرعی هر شهری (طاس عدلی) نهند تا اگر کسی ملکی فروشد، قبالات مربوط به آن ملک که در دست بایع باشد در آن طاس بشویند و سندی تازه نویسند و مسجّل کرده به مشتری دهند و مشرفی را در هر دارالقضائی نصب کنند تا شرح و بسط آن بیع و شری را در روزنامه حال ثبت کند و بعد از آن اگر نوشته ایبر خلاف این قاعده کسی ابزار دهد، حکّام شرع و ملوک، آن کس را بر گاوی نشانیده برگرد شهرش بگردانند.]
ولی " شلتاق ناز خاتون" کیان "طاس عدل" را به سخره گرفت و بیست و اندی سال پس از اختراع این ابراز عدالت خان مغول و در اواخر حکومت اولجایتو، حادثه ای رخ داد که شنیدنی است:
[ محمّد نامی که خطیب همدان بود، قباله کهنه ای به نام ناز خاتون- دختر امیر کردستان- به دست آورد و نزد امیر چوپان برد و گفت: پدر شما در زمان هلاکو (=خان مغول)، ناز خاتون دختر امیر کردستان را اسیر کرده و املاک او طبق فرمان ایلخان (=هلاکو) به وی تعلّق گرفته است و اینک بر حسب ارث به شما می رسد! امیر چوپان که در دستگاه حکومت به حدّ اعلای قدرت رسیده و ظلم و ستم وی و خاندان او روز روشن را بر مردم ایران شب تاری ساخته بود به استناد این حجّت، املاک وسیعی از قزوین تا خرقان و همدان غصب کرد و کار بدان جا رسید که: هر برزگری که از مالک، تنفّری داشت می گفت این موضع، داخل املاک ناز خاتون است! لاجرم فریاد از نهاد خلق برآمد!]
ولی با این وجود این همه فساد و بی تقوایی، در همان زمان حافظ علمای درد آشنایی زندگی می کردند که حافظ از آنان به ( مردان خدا) تعبیر می کند، مردان خدایی که دین و آخرت را به دنیا نفروختند و با عفاف و کفاف امر معاش کردند.
4/4. صوفیان آزمند و ریاکار
حافظ آن اندازه که از صوفیان دغلباز و ریاکار و دکاندار، دل پرخونی دارد از دست عالمان غیر عامل زمان خود نمی نالد:
صوفی نهاد دام و سر حقّه، باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد
٭٭٭
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد!
پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف!
و در میان این صوفیان دنیازده صوفیان دیگری نیز زندگی می کردند که پای از دایره صفا و اخلاص بیرون نمی نهادند و مورد عنایت حافظ قرار داشتند که همگی گمنام زمانه خود بودند، همانند: کمال الدین سیّد ابو الوفا (ممدوح حافظ)، شیخ محمود عطّار، و شیخ زین الدِن ابوبکر تایبادی که دعوت ملاقات با امیر تیمور را نمی پذیرد و به فرستاده او می گوید: مرا با امیر، مهمّی نیست! و امیر تیمور شخصا به زیارت شیخ زین الدّین می رود و شیخ به نصیحت او می پردازد. امیر تیمور از شیخ می پرسد: چرا پادشاه زمان خود (=ملک غیاث الدّین) را ارشاد نکردی؟ شیخ می گوید: او را نصیحت کردم، نشیند لاجرم خدای تعالی تو را بر وی گماشت، و اگر تو نیز با بندگان خدا به عدل رفتار نکنی، دیگری بر تو مستولی خواهد شد. تیمور می پرسد: آن کیست که بر من مسلّط شود؟! و شیخ می گوید: عزرائیل!
برخی از صوفیان نیز علی رغم رفت و آمدی که با امرای زمان خود داشتند، به خاطر گره گشایی آنان از کار خلق، مورد علاقه حافظ بوده اند مانند شیخ امین الدّین کازرونی.
[در زمانه حافظ، خانقاه از محلّ هدایا، تحف و موقوفات، عدایدات فراوان و سرشاری داشته اند و از "دیوان موقوفات" به یک شیخ خانقاه سالانه 10620 دینار نقد و 2832 من نان و همین مقدار گوشت و صابون داده می شود، و از همین روی کار این گونه مشایخ خانقاهی وابسته به دستگاه حاکم رواج و رونق داشته و طبعا هیچ کاری آسان تر و بی زحمت تر از صوفی شدن نبوده است! در زمانه حافظ، مشایخ حقیقت پرست نادر و کمیابند و مشایخ شهر (عموما) جزء افراد موثّر در هیات حاکمه به حساب می آیند و هر امیر محلّی (برای تظاهر به دینداری) چند تن از مشایخ (خانقاهی) را پیوسته به همراه خود دارد.]
[شک نیست که هیچ سعادت، ملوک را با آن مساوی نگردد که در شرایف اوقاف به مواعظ و نصایح مشایخ طریقت- که به حقیقت علمای شریعت اند- متّعظ گردند و سعادت دو جهانی خود را در آن مشاهد و معاین بینند و از جمله فایزان و رستگاران شوند. امّا در این روزگار، وجود چنین طایفه چون وجود کبریت احمر که اکسیر است، عزیز است..جمعی شیخ نمایان اند که دعوی شیخی کنند و از رسوم شیخی جز نام نداشته باشند و از تعلّم به واسطه عدم استعداد، محترز و از صحبت علما به سبب تشّبه با جهّال و عوام النّاس، مجتنب و جز طامات فشار آمیز نگویند و جز منافات بادانگیز نبینند، و ملاقات یک عامی جاهل را به سبب تناسب صوری و معنوی از صحبت هزار فاضل و کامل دوست تر دارند.]
4/5. نا امنی راه ها و شهرها
در سده هشتم هجری که سده حافظ است، وضعیّت راه ها و شهرها نا امن است و جان ساکنان شهر توسّط راهزنان و باجگیران تهدید می شود.
[اگر تجاوز گردنکشان و متجاوزان بزرگ، شهری را یکسره ویران نساخته یا شهرکی نیمه آباد به جای مانده بود مورد تعرّض امرای کوچک و دار و دسته آنان قرار می گرفت و چنان چه برای ساکنان این نواحی مختصر مال و خواسته ای باقی مانده بود، آن را هم سپاهیان امرای کوچک به غارت می بردند، همین که گذار یکی از امیران به آبادی یا ولایتی می افتاد مال و منال و امن و امان و آبادی و سلامت از آن دیار رخت می بست،؟ " یاغی باستی" و " ملک اشرف"، دو گردنکش هستند که جماعتی سپاهی از همین جنس برگردد خود دارند، چون به ابرقو می رسند فرمان تاراج می دهند.] نویسنده شیرازنامه با متانت تمام، شرح تاراج آنجا را به قلم آورده است:
[بسیاری از محذّرات و اصفال و پیران و گوشه نشینان در آن دستبرد، پایمال آن واقعه فظیعه گشتند، وضیع و شریف را.. از مساکن والوفه بدر می کشیدند و .. چون ظلمه در انواع غارت خان و مان مسلمانان و افشای مغانم و غنایم دست گشوده داشتند کسی که چاشت نداشت به خروار گوهر داشت و آن که گوهر داشت به خروار، پاشت نداشت!]
سرنوشت شهرهای دیگر نیز از شهر ابرقو بهتر نیست:
[در یکی از این بارها، مدّت بیست روز هم بدین نوع در اندرون شهر شیراز هر دو لشکر با یکدیگر به مبارزات و ملاحمت اقدام می نمودند، فریاد از نهاد خلق برخاسته، جمهور شیرازیان دست به دعاء " لا تحملنا، ما لا طاقتناء" برداشتند، مشتی عوام سفله دست به تاراج بردند.]
4/6. غارت اموال و تصرّف املاک مردم
[ در زمان ارغوان خان (683-691) اراضی اینجوی شیراز را که قریب ربع کلیّه قراء و باغات و قنوات و طاحونه ها بوده است، به 600،0000 دینار مقاطعه داده اند و در عهد غازان خان (694-703) همین اراضی را به 1،000،000 دینار و اراضی اینجوی سراسر ایالت فارس را به 10،000،000 دینار به مقاطعه چهار ساله داده اند! ثروت شهر شیراز چنان است که شاه محمود اینجو را، قارون زمان می نامند! و پسر وی ابوسحق در سدد نظیره سازی طاق کسری بر می آید! و خزانه او چنان مالامال از زر و سیم است که عطایای هفتاد هزار دیناری می دهد! بر طبق اظهار مورّخ مشهور ابن خلدون (809-733) هر سال سی هزار قاروره (= شیشه) گلاب از فارس به رسم خرج به خرانه خلیفه فرستاده می شود، چه در این زمان در فارس انواع گل های سرخ نیکو به عمل می آورند. گلاب و دیگر عطریّات و داروهای (گیاهی) فارس در شهر شیراز جمع می شود و از طریق بندر بصره و هم چنین به وسیله شتر به چین و هندوستان و یمن و مصر و افریقای شمالی صادر می شود و از این رهگذر هیچ سرزمینی با فارس برابری نتواند.]
در میان مکاتبات خواجه رشید الدیّن فضل الله (= وزیر بنام خان مغول) نامه ای است خطاب به یکی از عمّال وی که:
[می بایست صد من روغن بنفشه! بیست من روغن یاسمین! پنجاه من روغن گل بادان! سیصد من روغن نسترن! و بیست من روغن نرگس! برای مصارف بیمارستان خواجه (= دار الشّفاء رشیدی) از شیراز بفرستد.]
این ها نمونه ای از غارت اموال بیت المال و مردم فارس توسّط حکمرانان مغول و کارگزاران حکومتی آنان بود و این اتّفاقات در زمانه ای رخ می دهد که بسیاری از مردم "چاشت" ندارند.
در این اوضاع و احوال نا به سامان، شاعر حسّاس و آزاده و انسان دوستی همانند حافظ چگونه می تواند از کنار این همه مصیبت نادیده بگذرد و فقط به سرودن غزل های بیدلانه بسنده کند؟
4/7. زوال حکومت ایلخانان مغول در ایران
ابوسعید بهادرخان (716-736) آخرین سلطان مقتدر و خودکامه مغول در ایران در سفری که برای مقابله با پادشاه دشت قیچاق (=ازبک) به قراباغ رفته بود، ظاهرا به علّت گرمی و عفونت هوا در ارن بیمار و بستری شد و در سیزدهم ربیع الثّانی سال 736 ه.ق در حدود شهر شروان جان سپرد، ولی اکثر مورّخان بر این باورند که ابوسعید پس از ازدواج با دلشاد خاتون مورد بیمهری بغداد خاتون- همسر دیگر خود- قرار گرفت و نیز به خاطر کشته شدن پدر و برادرانش که به فرمان ابوسعید سامان گرفته بود، او را در این سفر مسموم کرد و شاعر آسمانی ما حافظ به هنگام درگذشت ابوسعید بهادرخان (716-736) ده ساله بود، امیر تیمور گورگانی که بعدها به شیراز تاخت در سال درگذشت ابوسعید به دنیا آمد.
پس از ابوسعید، سلسله ایلخانان مغول در ایران به زوال رفت و سرانجام در سال 756 ه.ق بساط این سلسله حکومتی برچیده شد و شاعر آسمانی ما حافظ در این هنگام (=756 ه.ق) سی ساله شده بود.
هوالغفور...
منبع اصلی: سیری در تاریخ زندگی حافظ شیرازی
بکوشش استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه)
از مجموعه کتابهای "چهره های ماندگار شعر فارسی"