6. حکمرانان معاصر با حافظ (2)
2. امیر مبارزالدّین محمّد (متولّد 700 ه.ق) که از نظر سنّی 26 سال از حافظ بزرگتر است، پس از هشت بار جنگیدن با شاه ابواسحق و عهد و پیمان های مکرّر مبنی بر صلح و صفا و ترک مخامصه و دشمنی، سرانجام با همدستی جمعی از اهالی شیراز و به سرکردگی عمّال خون آشام خود توانست به سلطنت چهارده ساله این پادشاه جوان، مهربان، فروتن ولّی عیّاش پایان دهد و با گشتن شاه ابواسحق (به سال 758 ه.ق) زمام امور فارس و شیراز را به دست گیرد، و حافظ در این هنگام سی و دو سال از عمر خود را سپری کرده بود.
حافظ این شاعر آسمانی از ایام سلطنت امیر مبارزالدّین محمّد به تلخی یاد می کند و مورّخان اسلامی نیز در سنگدلی، بی ادبی، ریاورزی، عیّاشی و خلق و خوی زشت و پلشت او، اتّفاق نظر دارند.
دشنام هایی که امیر ریاکار و خودکامه بر زبان می رانده بنا به نوشته مولّف تاریخ عصر حافظ:
[استربانان هم از گفتن آن خجالت می کشند!] این پادشاه بیرحم و خودکامه که در همه جا به خاطر لاابالی گری ها، میخوارگی های پنهان، زهد ورزی های مردم فریب و میل به فسق و فجور شهره آفاق بود، دستور می داد میخانه ها را ببندند، جامها را بشکنند و میخواران را تغزیز کنند! این مطالب را نه دشمنان او، که معین الدّین یزدی مولّف کتاب مواهب الهی و از دولتمردان پرآوازه دستگاه حکومتی خود او، عنوان می کنند و از شاه ابواسحق اینجو در جای جای کتاب خود به نیکی یاد می کند در حالی که امیر مبارزالدّین محمّد از دشمنان قسم خورده اوست و این نمایانگر سلامت نفس و انصاف معین الدّین یزدی است که رابطه تنگاتنگ وی با دستگاه حکومتی امیر مبارزالدّین محمّد، او را از نوشتن حقایق باز نمی دارد و آن چه را که خود شاهد آن بوده است به تصویر می کشد.
حافظ که در سنّ سی و دو سالگی و به هنگام بلوغ استعدادهای ذاتی و شکوفایی عواطف انسانی خود شاهد این ریاورزی ها است، و چهره های زشت نفاق و دو رنگی را در همه جا آشکار می بیند، از ایّام سیاه حکومت این امیر سفّاک و ریاکار خاطره خوشی ندارد و با زبان کنایی خود بارها از آن روزهای سیاه یاد می کند:
" محتسب" نامی است که نکته سنجان زمان برای امیر مبارزالدّین محمّد انتخاب کرده بودند و حافظ، نیز در غزل پیشین همین تعبیر را در مورد او به کار گرفته است.
[... قساوت و آدمکشی چنان در ذات او ریشه دوانیده است که در حین قرائت قرآن چون حکومتی را حاضر سازند، از تلاوت کلام خدا دست کشیده، به دست خود سر آن محکوم را می برد! و دوباره به تلاوت مشغول می شود! عدد افرادی که او به دست خود سربریده از هشتصد تن تجاوز کرده است! امّا بعضی از این قتل نفس ها به حدّی سبعانه و نفرت انگیز است که از یادآوری آن موی بر اندام آدمی راست می شود! در زد و خورد با شاه ابواسحق اینجو (744-758) چون بر مجد الدّین بند امیری- یکی از امرای آن شاه- خشمگین می شود و به خود او دست نمی یابد، فرزند هفت ساله وی را به دست خود سر می برد! و همه منسوبان او را از میان بر می دارد! و علی سهل- فرزند با سواد و بیگناه ابواسحق- را که طفلی دوازده ساله است، سر به نیست می کند! و فرمان می دهد تا فخرالدّین- کلانتر شیراز و هوادار ابواسحق- را به یک دست بیاویزند! و صد من بار به دست دیگرش بندند تا زجر کش شود!
آن چه تاثیر انگیز و عبرت زاست این که جمعی از نویسندگان مزدور و مسکین و فضلای شکمباره این زمان چنین میر غضب آزادی کش را، "غازی اسلام" و "موعود مائه سابعه"(= سده هفتم) گفتندی!]
و سرانجام از این همه قساوت به تنگ می آید و ظاهرا روی به توبه می آورد!
[بار دیگر در سال 752 از گناهان خود استغفار و توبه کرده، جمعه ها پیاده به مسجد می رود! و دارالسّیاده و تکیه و مسجد می سازد! و مصاحب زاهدان دراز نماز می شود و شخصا امر به معروف و نهی از منکر می کند و عاقبت به عنوان این که کتب فلسفه "مضل" و بعضی کتب "محرّمه الانتفاع" است به سوختن و شستن چند هزار جلد کتاب فرمان می دهد! و عماد فقیه مظهر دانشمندان و روشنفکران مزدور دولتی در ستایش او سخن داده و می گوید:
تند خویی و خوی درندگی وی تا آنجا شدّت می یابد که به کشتن فرزندان و خویشان خود مصمّم می شود، امّا تهدید شدگان مهلت نمی دهند و به سرکردگی شاه شجاع، او را کور و به یکی از قلاع اصفهان تبعید می کنند، در دوران کوری باز آرام نمی نشیند و از جمله توطئه کشتن شاه شجاع را می چیند، امّا موفّق نمی شود و سرانجام پس از یک سلسله حوادث دیگر در 657 می میرد.]
بی جهت نیست که حافظ نسبت به عماد فقیه بی مهری می کند و ریاکاری های او را بر نمی تابد:
نوشته اند که عماد فقیه، گربه خود را آموخته بود تا با او نماز گزارد! و این مساله را به عنوان کرامت خود به رخ علمای صالح زمان می کشید! و برخی به خاطر اشتغال او به عبادات، عابدش می خواندند! و ریاکاری ها و اعمال مزوّرانه او را شاهد خدا باوری او می گرفتند زیرا مباشرت های او را در اعمال ننگین حکومتی شاهد نبودند.
مدّت حکومت ننگین و وحشیانه و ریاکارانه امیر مبارزالدّین محمّد، هفت سال به دارازا کشید و به هنگام درگذشت، شصت و پنج سال داشت و حافظ در پایان حکومت جابرانه او سی و نه ساله بود.
منبع اصلی: سیری در تاریخ زندگی حافظ شیرازی
بکوشش استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه)
از مجموعه کتابهای "چهره های ماندگار شعر فارسی"
حافظ این شاعر آسمانی از ایام سلطنت امیر مبارزالدّین محمّد به تلخی یاد می کند و مورّخان اسلامی نیز در سنگدلی، بی ادبی، ریاورزی، عیّاشی و خلق و خوی زشت و پلشت او، اتّفاق نظر دارند.
دشنام هایی که امیر ریاکار و خودکامه بر زبان می رانده بنا به نوشته مولّف تاریخ عصر حافظ:
[استربانان هم از گفتن آن خجالت می کشند!] این پادشاه بیرحم و خودکامه که در همه جا به خاطر لاابالی گری ها، میخوارگی های پنهان، زهد ورزی های مردم فریب و میل به فسق و فجور شهره آفاق بود، دستور می داد میخانه ها را ببندند، جامها را بشکنند و میخواران را تغزیز کنند! این مطالب را نه دشمنان او، که معین الدّین یزدی مولّف کتاب مواهب الهی و از دولتمردان پرآوازه دستگاه حکومتی خود او، عنوان می کنند و از شاه ابواسحق اینجو در جای جای کتاب خود به نیکی یاد می کند در حالی که امیر مبارزالدّین محمّد از دشمنان قسم خورده اوست و این نمایانگر سلامت نفس و انصاف معین الدّین یزدی است که رابطه تنگاتنگ وی با دستگاه حکومتی امیر مبارزالدّین محمّد، او را از نوشتن حقایق باز نمی دارد و آن چه را که خود شاهد آن بوده است به تصویر می کشد.
حافظ که در سنّ سی و دو سالگی و به هنگام بلوغ استعدادهای ذاتی و شکوفایی عواطف انسانی خود شاهد این ریاورزی ها است، و چهره های زشت نفاق و دو رنگی را در همه جا آشکار می بیند، از ایّام سیاه حکومت این امیر سفّاک و ریاکار خاطره خوشی ندارد و با زبان کنایی خود بارها از آن روزهای سیاه یاد می کند:
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده که تکفیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
منع جوان و سرزنش پیر، می کنند
گویند: رمز عشق مگوئید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند!
جز قلب تیره، هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل درین خیال که اکسیر می کنند!
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
می ده که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب
چون نیک بنگری، همه تزویر می کنند
بود آیا که در میکده ها بگشایند؟
گره از کار فروبسته ما، بگسایند
در میخانه ببستند، خدایا! میسند
که در خانه تزویر و ریا، بگشایند
پنهان خورید باده که تکفیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
منع جوان و سرزنش پیر، می کنند
گویند: رمز عشق مگوئید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند!
جز قلب تیره، هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل درین خیال که اکسیر می کنند!
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
می ده که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب
چون نیک بنگری، همه تزویر می کنند
بود آیا که در میکده ها بگشایند؟
گره از کار فروبسته ما، بگسایند
در میخانه ببستند، خدایا! میسند
که در خانه تزویر و ریا، بگشایند
" محتسب" نامی است که نکته سنجان زمان برای امیر مبارزالدّین محمّد انتخاب کرده بودند و حافظ، نیز در غزل پیشین همین تعبیر را در مورد او به کار گرفته است.
[... قساوت و آدمکشی چنان در ذات او ریشه دوانیده است که در حین قرائت قرآن چون حکومتی را حاضر سازند، از تلاوت کلام خدا دست کشیده، به دست خود سر آن محکوم را می برد! و دوباره به تلاوت مشغول می شود! عدد افرادی که او به دست خود سربریده از هشتصد تن تجاوز کرده است! امّا بعضی از این قتل نفس ها به حدّی سبعانه و نفرت انگیز است که از یادآوری آن موی بر اندام آدمی راست می شود! در زد و خورد با شاه ابواسحق اینجو (744-758) چون بر مجد الدّین بند امیری- یکی از امرای آن شاه- خشمگین می شود و به خود او دست نمی یابد، فرزند هفت ساله وی را به دست خود سر می برد! و همه منسوبان او را از میان بر می دارد! و علی سهل- فرزند با سواد و بیگناه ابواسحق- را که طفلی دوازده ساله است، سر به نیست می کند! و فرمان می دهد تا فخرالدّین- کلانتر شیراز و هوادار ابواسحق- را به یک دست بیاویزند! و صد من بار به دست دیگرش بندند تا زجر کش شود!
آن چه تاثیر انگیز و عبرت زاست این که جمعی از نویسندگان مزدور و مسکین و فضلای شکمباره این زمان چنین میر غضب آزادی کش را، "غازی اسلام" و "موعود مائه سابعه"(= سده هفتم) گفتندی!]
و سرانجام از این همه قساوت به تنگ می آید و ظاهرا روی به توبه می آورد!
[بار دیگر در سال 752 از گناهان خود استغفار و توبه کرده، جمعه ها پیاده به مسجد می رود! و دارالسّیاده و تکیه و مسجد می سازد! و مصاحب زاهدان دراز نماز می شود و شخصا امر به معروف و نهی از منکر می کند و عاقبت به عنوان این که کتب فلسفه "مضل" و بعضی کتب "محرّمه الانتفاع" است به سوختن و شستن چند هزار جلد کتاب فرمان می دهد! و عماد فقیه مظهر دانشمندان و روشنفکران مزدور دولتی در ستایش او سخن داده و می گوید:
بود کرمان بهشت و خلق او حور
در او شاه جهان نور علی نور!
در او شاه جهان نور علی نور!
تند خویی و خوی درندگی وی تا آنجا شدّت می یابد که به کشتن فرزندان و خویشان خود مصمّم می شود، امّا تهدید شدگان مهلت نمی دهند و به سرکردگی شاه شجاع، او را کور و به یکی از قلاع اصفهان تبعید می کنند، در دوران کوری باز آرام نمی نشیند و از جمله توطئه کشتن شاه شجاع را می چیند، امّا موفّق نمی شود و سرانجام پس از یک سلسله حوادث دیگر در 657 می میرد.]
بی جهت نیست که حافظ نسبت به عماد فقیه بی مهری می کند و ریاکاری های او را بر نمی تابد:
ای کبک خوش خرام که خوش می روی به ناز
غرّه مشو که گربه "عابد" نماز کرد!
غرّه مشو که گربه "عابد" نماز کرد!
نوشته اند که عماد فقیه، گربه خود را آموخته بود تا با او نماز گزارد! و این مساله را به عنوان کرامت خود به رخ علمای صالح زمان می کشید! و برخی به خاطر اشتغال او به عبادات، عابدش می خواندند! و ریاکاری ها و اعمال مزوّرانه او را شاهد خدا باوری او می گرفتند زیرا مباشرت های او را در اعمال ننگین حکومتی شاهد نبودند.
مدّت حکومت ننگین و وحشیانه و ریاکارانه امیر مبارزالدّین محمّد، هفت سال به دارازا کشید و به هنگام درگذشت، شصت و پنج سال داشت و حافظ در پایان حکومت جابرانه او سی و نه ساله بود.
هوالغفور...
منبع اصلی: سیری در تاریخ زندگی حافظ شیرازی
بکوشش استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه)
از مجموعه کتابهای "چهره های ماندگار شعر فارسی"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:43 توسط غلامرضا سبوحی
|